نه به mmpi2!

نه به mmpi2! قسمت ۱

ادامه مطلب قسمت ۱٫٫٫

نه به mmpi2! قسمت ۱

با توجه به اینکه شکل­ گیری ابزارهای اندازه ­گیری باید مبتنی بر زمینه­ های مفهومی، روش ­شناختی و همبسته­ های تجربی باشد، MMPI-2RF نیز از این قاعده مستثنی نیست. تلگن، سازنده اصلی MMPI-2RF، پس از اینکه در بازسازی مقیاس­های بالینی موفقیت مطلوبی را کسب کرد و توانست MMPI-2 را به MMPI-2RC مبدل سازد، دیگر مقیاس­ها را نیز بازنگری کرد و MMPI-2RF را به وجود آورد. فرایند تحول MMPI-2RC، از منطق عمومی و روش­ شناختی که برای توسعه MMPI-2 به MMPI-2RC استفاده شده بود، پیروی می­ کرد.

با توجه به اینکه تحول MMPI-2RC به MMPI-2RF پیرو منطق و روش­ شناسی مبتنی بر تحول MMPI-2 به MMPI-2RC بود، باید دلایل مرتبط با بازسازی مقیاس­ های بالینی نیز در نظر گرفته شد تا فرایند تحول MMPI-2RC به MMPI-2RF صورت گیرد. بنابراین، ضروری است به شکل­ گیری MMPI-2RC تأکید گردیده و ضرورت بازنگری مقیاس­ های بالینی عنوان شود.

به بیانی دیگر، مقیاس­های بالینی در نسخه اصلی MMPI و MMPI-2 تغییر چندانی نکرد؛ در صورتی که نظریه­ ها و مفاهیم آسیب­ شناسی روانی در طول نزدیک به نیم قرن، تغییر یافته است. با وجود اینکه گراهام در نسخه سوم مقدمه کتاب خود تحت­ عنوان «سنجش شخصیت و آسیب­ شناسی روانی» به ضرورت بازنگری مقیاس­های بالینی اشاره کرد ولی تأکید انتشارات دانشگاه مینه­ سوتا برای رعایت پیوستگی بین نسخه اصلی MMPI، با MMPI-2 ادامه داشت و به بازنگری مقیاس­های بالینی توجه چندانی نشد.

با بررسی نقادانه مفاهیم آسیب­ شناسی روانی، می ­توان دریافت که امروزه مقیاس ­های بالینی در نسخه MMPI و MMPI-2، کارایی چندانی ندارند و از لحاظ مفهومی، مبتنی بر مفهوم­ سازی سازه ­های نوین آسیب ­شناسی روانی نمی­ باشند. برای مثال، مقیاس «هیستری»، سال­هاست که در آسیب­ شناسی روانی مورد انتقاد قرار گرفته و متخصصین آسیب­ شناسی روانی، نه تنها مقیاس مزبور، بلکه شاخص ­های مرتبط با آن را نیز زیر سؤال برده ­اند.

تلگن و بن­ پورات (۲۰۰۸)، اعتقاد دارند که تأکید بر طبقات کلی آسیب­ شناسی روانی در مقیاس­های بالینی MMPI-2، اقدامی نادرست است و باید علاوه بر مقیاس­های مزبور، طبقات کلی­ تر را به ­عنوان مقیاس­های سطوح عالی و طبقات جزئی­ تر را به ­عنوان مشکلات ویژه عنوان نمود تا از این طریق بتوان طیف وسیع­تری از آسیب ­شناسی روانی را به تصویر کشید. محدودسازی آسیب­ شناسی روانی به ۸ و پس از آن ۱۰ مقیاس بالینی، اقدامی نامناسب است و باید به میزان و شدت آسیب­ شناسی روانی در سه طیف نارسایی­ های عمده در سطح بالاتر، مقیاس­های بالینی در سطح میانی و مشکلات ویژه در سطح پایین ­تر، توجه نمود.

از آنجایی که مقیاس­های بالینی در MMPI-2 تنها به آسیب­ شناسی روانی عمده با ۱۰ مقیاس تأکید داشتند، ضعف چشمگیری در شاخص­های آسیب­ شناسی روانی مشاهده می­گردد؛ این وضعیت، موجبات شکل­ گیری MMPI-2RC را فراهم ساخت. لازم به ذکر است، آسیب­ شناسی روانی عمده به علت دامنه وسیع، مشکلات فراوانی را در شاخص­ سازی ایجاد  می­کند و حساسیت، ظرافت و دقت مرتبط با سنجش روان شناختی را کاهش می­دهد.

ضعف در مفهوم ­سازی و شاخص ­سازی آسیب ­شناسی روانی که حتی در زمان تدوین نسخه اصلی MMPI مشهود بود، بعد از گذشت نیم قرن ادامه یافت تا اینکه تلگن، جسورانه به آن یورش برد و راهکار تجربی، منطقی و معقولی را برای مفهوم­ سازی آسیب ­شناسی روانی ارائه کرد. وی اعتقاد داشت، مقیاس­هایی از قبیل «هیستری» و «گرایش­های اسکیزوئیدی» در قرن بیست و یک کارایی ندارد و باید اینگونه مفاهیم را به گذر تاریخ سپرد تا مفهوم­ سازی دقیق­تری از آسیب­ شناسی روانی مبتنی بر DSM-III-R صورت گیرد.

با توجه به مفهوم­ سازی دقیقی که در حیطه آسیب­ شناسی روانی رخ داده بود، باید مقیاس ­های بالینی مورد بازنگری قرار می­ گرفت و نوین­ سازی مقیاس­ ها با بازبینی شاخص­ های مرتبط، انجام می­ پذیرفت. از این­رو، مهمترین عامل برای تحول MMPI-2 به MMPI-2RF، بهره­ گیری از مفاهیم نوین مرتبط با آسیب­ شناسی روانی بود که به صورت مستقیم از نظام­ های طبقه ­بندی اختلالات روان شناختی تأثیر می­گرفت و با نظریه­ ها و پیشینه مرتبط، تکمیل ­تر می­گردید.

ضعف در مفاهیم نظری و یا زمینه مفهومی MMPI-2 در آسیب­ شناسی روانی، مشکلات فراوانی را به وجود آورد و بی­ علت نبود که اکثریت روانپزشکان و روانشناسان بالینی، استفاده­ های بالینی از مقیاس­های بالینی MMPI-2 را برای فرایند تشخیص و درمان صورت نمی­دادند و تنها به­ عنوان ابزار غربالگری از MMPI-2 بهره­ مند می­شدند. بنابراین، ضعف در  زمینه ­های مفهومی، موجبات خدشه ­دار شدن ویژگی­های روان سنجی و انباشتگی مقیاس­های بالینی را فراهم نمود.

انباشتگی مقیاس­ها که به همپوشی بین مقیاس­های بالینی در MMPI-2 تأکید داشت، مشکلات فراوانی را در فرایند سنجش روانشناختی با رویکرد تشخیص به وجود آورد. با تأکید بر اینکه همپوشی بین مقیاس­های بالینی در برخی از موارد به فراتر از %۵۰ می­رسید، متخصصین روان سنجی به ویژگی­های مطلوب این ابزار تأکید نداشتند و مهمترین ضعف آن را، شاخص­های اندازه­ متراکم[۱] مطرح می­کردند.

نه به mmpi2! قسمت ۲

ادامه مطلب قسمت ۲٫٫٫

نه به mmpi2! قسمت ۲

یکی از مهمترین مباحث مرتبط با انباشتگی شاخص­های بالینی که به صورت غیرمستقیم موجبات همپوشی مقیاس­های بالینی را ایجاد می­کند، فقدان روایی عرضی یا روایی تفکیکی است. امروزه، مباحث پیشرفت ه­ای در زمینه روایی تفکیکی عنوان شده و از طریق فناوری نرم­ افزاری و بهره­ گیری از منحنی ویژگی عملیاتی دریافتگر[۲]، به راحتی می­توان روایی تفکیکی را افزایش داد تا میزان دقت، صحت، وضوح­ گرایی و حساسیت سؤال­های یک آزمون در راستای اقدامات تشخیصی افزایش یابد و بتوان به روایی تشخیصی دست یافت.

با توجه به فقدان دانش نظری و فناوری مرتبط با دهه ۱۹۳۰ تا ۱۹۴۰، هته ­وی و   مک­ کین­لی پس از تدوین مخزن سؤال، با هزار گویه از منابع متفاوت که از یک سو تجارب و گزارش­های بالینی و از سویی دیگر، نظام طبقه­ بندی تشخیصی و منابع مکتوب آسیب شناسی روانی آن زمان را در برداشت، آن­ها را به ۵۰۰ سؤالی که تا حدودی مستقل از یکدیگر بودند، تقلیل و اقدامات مرتبط با تحلیل­های روان سنجی را پیرامون روایی تفکیکی انجام دادند. با توجه به ساختارسازی سؤال­هایی که مبتنی بر نظام طبقه ­بندی تشخیصی، گزارش­های روانپزشکی، شرح حال­های روان شناختی و منابع معتبر آسیب­ شناسی روانی بود، تفکیک دقیقی پیرامون نشانگان هر کدام از اختلالات عمده صورت نگرفت؛ این وضعیت، روایی محتوایی را خدشه­ دار نمود و موجبات فقدان روایی تفکیکی را ایجاد کرد که منجر به انباشتگی نامطلوبی در مقیاس­های بالینی شد.

روش کلیدگذاری تجربی که تنها به مقایسه بین پاسخ­های نمونه بالینی با نمونه هنجاری می­پردازد، از دیدگاه سازندگان آزمون که ساختارسازی مبتنی بر سازه و مباحث نظری را دارای اهمیت می­دانند، مورد انتقاد واقع شد و به ­عنوان یکی از عوامل مؤثر بر بروز انباشتگی در نسخه اصلی MMPI و MMPI-2 ملاحظه می­شود. این افراد معتقدند باید قبل از مقایسه مقیاس­های بالینی، در گروه­های بالینی و هنجاری، مخزن سؤال مبتنی بر هر کدام از گروه­های بالینی را به صورت مجزا و مبتنی بر سازه هدف طراحی نمود و پس از آن به مقایسه سؤال­ها در گروه بالینی هدف و گروه هنجاری پرداخت تا از این طریق، اقدامات روان سنجی صورت گیرد.

با توجه به دیدگاه انتقادگرایان در زمینه برافراشتگی مقیاس­های بالینی، همواره روایی محتوایی بر روایی تفکیکی ارجحیت داشته و قبل از اقدامات مرتبط با روایی تجربی (از قبیل روایی تفکیکی، روایی بیرونی[۳] و …)، باید فعالیت­های مرتبط با روایی درونی[۴] از قبیل افزایش روایی محتوایی، روایی ظاهری و روایی صوری را انجام داد. بنابراین، بی ­علت نیست که در تدوین مخزن سؤال، باید گروه بالینی هدف مشخص باشد و با توجه به آن گروه بالینی مورد نظر، شاخص­ سازی دقیقی را برای شناسایی علائم و افزایش دقت و حساسیت در سنجش  روانشناختی صورت داد؛ پس از آن، به مقایسه گروه بالینی هدف با گروه هنجاری پرداخت و دلایل مستندی را برای سؤالی که از قبل، روایی محتوایی آن تأیید شده بود، به دست آورد؛ زیرا پیش­نیاز روایی تفکیکی، دارا بودن حداقل روایی محتوایی است.

هته­ وی و مک­ کین­لی در زمینه روایی محتوایی، ضعف عمده ­ای نشان دادند و تلاش کردند تا گروه بالینی را با هشت زیرمجموعه، به ­گونه­ های متفاوت تنظیم نمایند و برای شناسایی روایی تفکیکی هر سؤال و هر مقیاس، گروه بالینی را به دو زیرمجموعه تحت ­عنوان گروه بالینی ویژه و گروه بالینی عمده تقسیم کنند. برای مثال، در مواقعی که به بررسی روایی تفکیکی سؤال­ها و مقیاس­های گروه بالینی افسرده (D به­ عنوان کد ۲) پرداخته می­شد، گروه بالینی ویژه، تحت­ عنوان افراد افسرده و گروه بالینی عمده، تحت­ عنوان بیماران روانی در زیر گروه­های خودبیمارانگاری، هیستری، ضعف روانی، ناسازگاری اجتماعی، اسکیزوفرنیا، درونگرایی اجتماعی و شیدایی مطرح می­شدند. اینگونه اقدامات به ­عنوان تنها راهکار برای مقابله با انباشتگی مقیاس­های بالینی ملاحظه می­گردیدند.

فقدان دانش و تجربه فنی در زمینه روان سنجی و اتکای صرف به تجارب بالینی، باعث گردید تا هرگز نتوان دلایل معتبری را برای روایی تفکیکی سؤال­ها و مقیاس­های بالینی به دست آورد؛ ضعف چشمگیری که از دیرباز در MMPI وجود داشت و مشکلات فراوانی را  نیز ایجاد می­کرد. به علت این همپوشی که در برخی موارد، برافراشتگی دو و چندگانه­ ای را ایجاد می­کرد، سازندگان MMPI-2 تصمیم گرفتند تا تفسیر را نه فقط بر مبنای یک برافراشتگی، بلکه بر مبنای دو برافراشتگی صورت دهند. مشکلات در زمینه تفسیر برافراشتگی با تأکید بر زمینه­ های کاربردی و ضعف عمده در زمینه انباشتگی با استناد به زمینه­ های مفهومی، موجبات بازسازی مقیاس­های بالینی را فراهم ساخت.

هر چند که هدف از تدوین نسخه اصلی MMPI، تشخیص بیماران روانی در سطوح روان ­نژندی، روان­پریشی و گروه­های هشتگانه بالینی بود ولی هرگز برای تفسیر بالینی، یک برافراشتگی دقیق در گروه­های بالینی ویژه به دست نمی­آمد و این وضعیت، به بازنگری عمیق مقیاس­های بالینی نیاز داشت؛ زیرا مقیاس­های بالینی، علاوه بر انباشتگی به تفکیک ­سازی عوارض روانشناختی، طبقه­ بندی نوین برای مقابله با انباشتگی و همپوشی مقیاس­های بالینی نیازمند بود و بدین علت، پس از بازسازی مقیاس­های بالینی، MMPI-2RC با نام MMPI-2RF به جهانیان معرفی شد. تلگن و بن­ پورات (۲۰۰۸)، در زمینه ضرورت بازنگری مقیاس­های بالینی با توجه به اقدامات هته ­وی و مک کین­لی، دیدگاه خویش را بدین ترتیب عنوان کردند:

«توانمندی ویژه مقیاس­های بالینی MMPI-2 از انتخاب سؤا­ل­ها با روش تجربی که به وسیله هته ­وی و مک ­کین­لی انجام گرفته بود، ناشی می­شود. این افراد برای هر مقیاس بالینی، از مخزن سؤال مرتبط با زمینه­ های بالینی، سؤال­هایی را انتخاب می­کردند تا بین گروه بالینی یا گروه معیاری که به­ عنوان افراد با بیماری روانی برچسب خورده بودند و گروه هنجاری یا افراد عادی، تمایز بگذارند. این انتخاب، هرگز بر مبنای اهمیت محتوایی یا نظری سؤال­ها نبود و تنها ملاک انتخاب این بود که سؤال باید بتواند بین دو گروه مذکور، تمیز قائل شود. این روش تجربه­ گرایی افراطی[۵]، باعث شد تا محدودیت­هایی در ساختارسازی مقیاس­های بالینی MMPI و پس از آن MMPI-2 به وجود آید که باعث همپوشی و انباشتگی بین مقیاس­های بالینی گردید».

نه به mmpi2! قسمت ۳

ادامه مطلب قسمت ۳٫٫٫

نه به mmpi2! قسمت ۳

تراورس[۶] (۱۹۵۱)، لوینگر[۷] (۱۹۵۷) و جکسون[۸] (۱۹۷۱)، به­ عنوان سازندگان آزمون در حیطه­ های روانشناسی بالینی، اعتقاد دارند که اگر تنها ملاک انتخاب سؤال، تمایزگذاری بین گروه هنجاری و گروه هدف[۹] باشد، نمی ­توان توقع داشت که ابزار اندازه­ گیری از ویژگی­های مطلوب روان سنجی برخوردار باشد. این افراد اعتقاد دارند که نمره گذاری یکسان برای  شاخص­های متفاوت اختلالات روانی، اقدامی نادرست است و باید با توجه به نظریه ­های سؤال- پاسخ، نمره­ گذاری متنوع متناسب با اهمیت بالینی[۱۰] را در نظر گرفت و برای گروه­های بالینی ویژه، شاخص­ بندی متمایزی را با تأکید بر شدت و اهمیت بالینی، طراحی نمود.

امروزه در ساختارسازی آزمون، باید راهبرد ساختارسازی آزمون[۱۱] را در نظر گرفت. با استفاده از ملاک­های متعدد از قبیل معیارهای شخصیتی، تاریخچه زندگی و شاخص ­سازی اختلالات، ضرورت ایجاب می­کند به اهمیت هر سؤال و چگونگی ارتباط آن­ها با سازه هدف در پاسخدهی به سؤال­های آزمون و گزارش­های خویشتن در سیاهه شخصیتی دست یافت. اینگونه اقدامات، تنها از طریق تعامل دو جانبه بین دو رویکرد ساختارسازی آزمون (رویکرد مبتنی بر سازه[۱۲] و نظریه مبتنی بر روش کلیدگذاری تجربی و تمایزگذاری ویژه) و تعمق روانشناختی در زمینه­ های مشاوره، بالینی و روانپزشکی، امکان­پذیر است.

به بیانی دیگر، هر چند که هته­ وی و مک­ کین­لی در تدوین نسخه اصلی MMPI به طبقه­ بندی بیماری­های روانی تأکید داشتند ولی برای انتخاب بیانات خودگزارشی یا سؤال­های MMPI، تأکید چندجانبه­ ای را به ابعاد محتوایی نشان ندادند و تنها به تمایزگذاری سؤال برای انتخاب و جایگزینی نهایی سؤال­ها در یک مقیاس تأکید نمودند. امروزه، روش تمایزگذاری یک سؤال در گروه­های هنجاری و معیاری، یکی از ملاک­های انتخاب سؤال در یک مقیاس ملاحظه­ می­گردد و تنها ملاک، انتخاب سؤال نیست. سیاست جایگزینی سؤال[۱۳] در مقیاس­های بالینی که تنها از طریق تمایزگذاری دو گروه هنجاری و معیاری انجام می­گرفت، باید تغییر می­ یافت و به نقل از جکسون، ارزیابی تجربی سؤال نیز مدنظر قرار می­گرفت؛ همچنین، از لحاظ نظری تعریف می­شد. پُل ارتباطی بین رویکرد مبتنی بر مبانی نظری و رویکرد مبتنی بر تمایز تجربی، حائز اهمیت بود و بازسازی مقیاس­های بالینی MMPI-2 به این طریق انجام گرفت.

با توجه به اصول و مبانی روان سنجی، تدوین مخزن سؤال­های مرتبط با آسیب­ شناسی روانی عمده و پس از آن، انتخاب هر سؤال برای شناسایی یک گروه ویژه بالینی بر مبنای روایی تفکیکی، اقدام مناسبی نیست و هرگز نباید سیاست انتخاب یک سؤال برای سنجش سازه هدف را به این شکل صورت داد. روش هته­ وی و مک­ کین­لی در تدوین سؤال­های MMPI که با تجربه­ گرایی افراطی هماهنگ است، به­ عنوان سؤال­های تمیزدهنده[۱۴] نیز شناخته می­شوند. این روش، مشکلات فراوانی را به وجود آورد که موجبات شکل­ گیری مقیاس­های انباشته و همبستگی درونی[۱۵] بالا برای مقیاس­های درونی گردید.

در این میان، میل (۱۹۴۵) از متخصصین سنجش آسیب­ شناسی روانی، شانه به شانه هته­ وی در دانشگاه مینه­ سوتا از کمپبل[۱۶] و وودورث، اجرا، نمره­ گذاری و تفسیر مقیاس­های شخصیت و طراحی و ساختارسازی مقیاس­های شخصیتی در زمینه­ های آسیب­ شناسی روانی را فرا ­گرفت و به ماهیت خودگزارشی در ابزارهای سنجش شخصیت، انتقاد نمود. وی معتقد بود در برخی موارد، آزمودنی به­ گونه ناهشیار، سؤالات را به­ عنوان محرک نامشخصی در نظر گرفته و از مکانیزم­های دفاعی پیچیده[۱۷] برون­ فکنی، دلیل ­تراشی، واکنش­ سازی و … استفاده می­کند و به تحریف خودگزارشی[۱۸] می­ پردازد که باید از فناوری پیشرفته روان­ سنجی استفاده کرد تا بتوان با شیوه­ های تحریف ناآگاهانه و آگاهانه پرسشنامه­ های خودگزارشی وی مقابله نمود.

هر چند که در تدوین MMPI باید به یک برافراشتگی تأکید می­شد ولی همبستگی درونی بین عوامل، این وضعیت را خدشه­ دار کرد و بی­ علت نبود که در تفسیر نیمرخ بالینی با MMPI-2، به برافراشتگی دو نقطه ­ای تأکید شده است. از دیگر عواملی که موجبات همبستگی درونی بین مقیاس­های بالینی را ایجاد کرد، همپوشی زیاد سؤال­ها[۱۹] در مقیاس­های متفاوت می­باشد که یک سؤال در چندین مقیاس بالینی مشاهده می­شود. برای مثال، بیش از ۲۵ درصد سؤال­های مقیاس بالینی «افسردگی» با «ضعف روانی» مشترک بود که موجب تشدید انباشتگی همبستگی درونی و مقیاس­های بالینی گردید. در نهایت، می­توان با توجه به رویکرد روانسنجی، نقاط ضعف نسخه اصلی MMPI و پس از آن MMPI-2 را به صورت زیر عنوان نمود:

۱- فقدان ویژگی­ های مربوط به روایی محتوایی با تأکید بر شاخص­های فراگیر تشخیصی در مقیاس­های بالینی.

۲- انباشتگی شدید در مقیاس­های بالینی که طیف آسیب­ شناسی روانی را در هشت زیر گروه بالینی جای داده بود.

۳- همبستگی درونی شدید بین مقیاس­های بالینی که فرایند سنجش روان شناختی با رویکرد تشخیصی را خدشه ­دار می­کرد.

۴- ناهمگونی سؤال­ها در هر خرده­ مقیاس بالینی که موجبات کاهش ضرایب اعتبار را ایجاد نمود.

۵- سؤال­های مشترک در زیرگروه­های بالینی متفاوت که به همبودی آسیب­ شناسی روانی معطوف نبود.

نواقص پنج­گانه مذکور، به­ عنوان حداقل شرایط ضروری برای بازسازی مقیاس­های بالینی محسوب می­شدند. تلگن و بن ­پورات (۲۰۰۳)، معتقد بودند که مقیاس­های بالینی از نامگذاری مناسبی برخوردار نیستند و باید بازسازی عمیقی را در مقیاس­های بالینی صورت داد. از آنجایی که با پیروی از رویکرد روان سنجی و با تأکید بر دیدگاه روان سنجی مشخص شده بود که برخی از شاخص­ های اندازه­ گیری از انباشتگی فزاینده­ای برخوردار بودند، از این­رو، مقیاس­های بالینی، مطلوبیت مناسبی را نشان نمی­دادند. بنابراین، با توجه به این موارد و تعمق در راستای این مشاهدات و بررسی زمینه­ های کاربردی بالینی، ضرورت فرایند بازسازی در مقیاس­های بالینی احساس شد و با مدنظر قرار دادن این فرایند، بازسازی مقیاس­های بالینی انجام گرفت و نسخه سوم پرسشنامه شخصیتی چندوجهی مینه­ سوتا به فرم بازسازی­ شده پرسشنامه شخصیتی چندوجهی مینه­ سوتا-۲، تغییر یافت (ولف، میلر، اُرازم، ویریچ، کاستیلو، میلفورد، کالوپک و کین[۲۰]، ۲۰۰۸).

در نهایت، روش­ شناختی و منطق بنیادی تدوین مقیاس­های بالینی بازسازی­ شده، به ­عنوان رهنمودی برای ساختارسازی ۳۳ مقیاس اصلی به کار برده شد و به علت اینکه بسیاری از سؤال­های مقیاس­های بالینی در طیف اصلی دامنه آسیب­ شناسی روانی قرار نداشتند، تحت­ الشعاع نشانه­ های متمایزکننده مهم[۲۱] و آسیب­ شناسی روانی عمده[۲۲] قرار گرفتند و انباشتگی مقیاس­های بالینی را به وجود ­آوردند.

لازم به ذکر است، آسیب­ شناسی روانی عمده به­ عنوان گروه­های اصلی از بیماران روانی محسوب می­ شدند که تشخیص و طبقه ­بندی این افراد با تأکید بر ملاک­های طبقه ­بندی معتبر همچون راهنمای تشخیصی و آماری اختلالت ذهنی انجام می­گرفت که بر طبق تشخیص راهنمای مذکور به­ عنوان طبقات اصلی بیماران روانی شناخته می­ شدند.

نه به mmpi2! قسمت ۴

ادامه مطلب قسمت ۴٫٫٫

نه به mmpi2! قسمت ۴

۴-۵ بُعد پنهان نافذ

تلگن اعتقاد دارد یک بُعد پنهان نافذ[۲۳] در بروز همبستگی درونی بین مقیاس­های بالینی نقش دارد که وی آن را به ­عنوان «ضعف روحیه» معرفی کرده است. ضعف روحیه، در ابعاد نارسایی هیجانی تأثیر گذاشته و افرادی که به این عارضه دچار هستند، انسان­هایی ناامید، درمانده و مأیوس می­باشند که انتظار شکست را در جنبه­ های گوناگون زندگی­شان داشته و عزت­ نفس پایینی دارند. وی با انتقاد شدیدی که از روش شناسایی تمیزدهنده سؤال­ها[۲۴] به عمل می­آورد و انتقادهای فراوانی را به روش مزبور که توسط هته ­وی و مک ­کین­لی به کار رفته بود وارد می­ساخت، عنوان می­نماید همواره گروه معیاری و گروه هنجاری در این عامل، متمایز می­باشند و از طریق مقایسه این دو گروه که دارای بیماری روانی و فقدان بیماری روانی هستند، نشانگرهای ضعف روحیه استخراج می­شود؛ زیرا ضعف روحیه معرفه و نشانگری از «احساس بیماری»[۲۵] است.

هر چند تلگن به عامل ضعف روحیه اشاره کرده ولی جروم­ فرانک[۲۶] از سال ۱۹۷۳ تا ۱۹۸۵، مقالات فراوانی را در زمینه معرفه های آن به تحریر درآورده است. فرانک اعتقاد دارد، فرد از طریق ارزیابی خویشتن[۲۷] می­تواند به توصیف­گرهای[۲۸] ضعف روحیه پرداخته و میزان این عامل را در خودش تعیین کند. همواره ضعف روحیه در بین بیماران روانی و افرادی که مشکلات جسمانی، آن­ها را از پا درآورده است، مشاهده می­شود. این افراد به جای استفاده از نیروهای درون، به دنبال یاری گرفتن از دیگران بوده و در مسیر زندگی، تلاش چندانی را صورت نمی­دهند؛ از این­رو، انسان­های وانهاده­ای هستند و به دنبال رواندرمانی می­باشند که طیف وسیعی از مراجعین سنجش روان شناختی با رویکرد تشخیصی را تشکیل می­دهند.

بروس. پی. دورن­وند، شروت، اگری، مندلسون[۲۹] (۱۹۸۰) نامگذاری متفاوتی را برای ضعف روحیه مطرح کرد. وی از اصطلاح «آشفتگی روانشناختی نامشخص»[۳۰] استفاده می­کند و اعتقاد دارد که عزت­ نفس پایین، احساس درماندگی و شکست­ خوردگی توأم با فقدان پذیرش مسئولیت زندگی، از نشانگان آشفتگی روان شناختی نامشخص است. در مقابل وی، افراد دیگری به مانند کسل[۳۱] (۱۹۹۱)، از اصطلاحاتی مانند «تسلیم ­شدگان»[۳۲] و واتسون[۳۳] (۲۰۰۵)، از اصطلاح «اختلالات هیجانی»[۳۴] استفاده نمودند. ضعف روحیه که با نارسایی­ های عاطفی- هیجانی ارتباط فراوانی دارد، با احساس ناخوشایندی و نارضایتی از زندگی همراه بوده و از مهم­ترین عناصر سازنده مدل خُلق[۳۵] است. واتسون و تلگن (۱۹۸۵)، از آن به­ عنوان حالت­های معیوب مدل خُلق یاد می­کنند که موجبات بروز مشکلات هیجانی و نارسایی­های شناختی شده و باید سنجش مجزایی[۳۶] را برای این عامل صورت داد.

ضعف روحیه به ­عنوان متغیر مکنون نافذ شناخته می­شود که همپوشی فزاینده­ای را بین اختلالات روان­ نژندی و روان­پریشی به وجود می­آورد. همچنین، با توجه به تحقیق تلگن (۲۰۰۳)، مشخص گردید، همبستگی محور ضعف روحیه و گرایش­های اسکیزوئید در نمونه­ های بالینی، ۹۰/۰ می­باشد و این همبستگی به علت اشباع ­یافتگی با متغیر سوم یا ضعف روانی به وجود آمده است. وی اعتقاد دارد ضعف روحیه، به همپوشی محور افسردگی، ضعف روانی و اسکیزوئید معطوف بوده و موجبات همبستگی درونی بین این ۳ مقیاس بالینی را فراهم ساخته است. علاوه بر آن، به تأثیرگذاری شدید عامل ضعف روحیه در مقیاس افسردگی، پس از آن ضعف روانی و سپس گرایش­های اسکیزوئید تأکید داشت.

هته­ وی نیز در سال ۱۹۵۶، به مقیاس افسردگی تأکید نمود و معتقد بود افسردگی در دیگر مقیاس­ها نیز منعکس شده و باعث می­گردد تا همبستگی درونی افزایش یابد. علاوه بر آن، وی در توصیف و تبیین سؤال­های افسردگی در دیگر مقیاس­های بالینی، به بروز همزمان افسردگی و دیگر اختلالات روانی تأکید داشت و اصطلاح همبودی افسردگی و اختلالات روانی را به کار برد. امروزه در زمینه آسیب­ شناسی روانی، مدل­های جدیدی برای افسردگی مطرح شده است و همواره مدل­های دو مؤلفه ­ای معاصر افسردگی، کارایی فزاینده­ای را در حیطه­ های   روانپزشکی، آسیب­ شناسی روانی و روانشناسی بالینی به وجود آورده و جایگاه مطلوبی را در بین مشاوران و روانشناسان بالینی ایجاد کرده­اند. بر مبنای مدل­های دو مؤلفه ­­ای افسردگی، از یک سو ضعف روحیه و از سویی دیگر، هیجان­های مثبت پایین به­ عنوان دو مؤلفه سازنده افسردگی شناخته می­شوند. در راستای بازنگری مقیاس­های بالینی، تلگن به ادبیات نوین آسیب­ شناسی روانی پرداخت و دو مقیاس ضعف روحیه و هیجان­های مثبت پایین را مطرح کرد.

همچنین، وی با استناد به آسیب­ شناسی روانی، تمایز مطلوبی را بین بی­ حوصلگی و  بی­ حالی قائل گردید؛ وی اعتقاد دارد بی­ حوصلگی، زیرمجموعه­ای از ضعف روانی بوده، در حالیکه بی­ حالی نشان­دهنده ضعف جسمانی است. با توجه به ادبیات نوین در آسیب ­شناسی روانی، تلگن به بازنگری عمیق مقیاس هیپوکندریا (Hs) توجه نمود و مقیاس هیستری را حذف کرد. او از مقیاس­های بالینی هیپوکندریا و هیستری به­ عنوان سؤال­های بحث­ برانگیز[۳۷] یاد می­کند که در آسیب­ شناسی روانی جایگاه چندانی را به خود اختصاص نمی­دهد.

به­ عنوان یکی دیگر از نقاط ضعف MMPI-2 که علاوه بر انباشتگی مقیاس­ها، ناهمگونی سؤال­ها، همپوشی سؤال­ها و همبستگی درونی که به علت عامل پنهان نافذ ضعف روحیه تشدید می­شود، فقدان مرزبندی دقیق برای شناسایی روان­نژندی، روان­پریشی و اختلالات شخصیت از یک سو و سنجش تصویری برای تشخیص سندرم­ های روانی که با برافراشتگی برخی از مقیاس­های بالینی همراه است، از سویی دیگر باعث شد برای شناسایی آسیب­ شناسی روانی، بازنگری عمیقی در مقیاس­های بالینی صورت گیرد. این بازنگری، با نامگذاری جدید همراه بود و موجبات شکل­ گیری MMPI-2RC را فراهم ساخت.

ضعف در روایی محتوایی نسخه اصلی MMPI، به نسخه MMPI-2 نیز انتقال یافت و هر چند که در تدوین MMPI-A به صورت مشهود به ضعف در روایی محتوایی تأکید گردید ولی باز هم اقدامات مؤثری برای افزایش روایی محتوایی مقیاس­های بالینی انجام نگرفت تا اینکه مباحثی از قبیل انباشتگی مقیاس­های بالینی و بُعد پنهان نافذ توسط تلگن مطرح شد. بُعد پنهان نافذ از یک سو و انباشتگی مقیاس­های بالینی از سویی دیگر، باعث شد در مقیاس­های بالینی، بازسازی انجام گیرد و موفقیت در این بازسازی منجر به این شد که تلگن و بن­ پورات، علاوه بر ۹ مقیاس بالینی، ۳ مقیاس را به ­عنوان مقیاس­های نارسایی معرفی نمودند و ضعف در روایی محتوایی مقیاس­های بالینی نسخه MMPI-2 را با تدوین MMPI-2RF مرتفع کنند (ویگانت[۳۸]، بن­پورات، آربیسی، بری، فریمن و هیلبرونر[۳۹]، ۲۰۰۹).

 

نه به mmpi2! قسمت ۵

ادامه مطلب قسمت ۵٫٫٫

نه به mmpi2! قسمت ۵

۵-۵ روایی محتوایی MMPI-2RF

در راستای شناخت دقیق­تر از روایی محتوایی MMPI-2RF، باید مقیاس­های روایی، مقیاس­های سطح بالاتر و بالینی بازسازی­ شده، مقیاس­های مشکلات ویژه و آسیب­ شناسی شخصیتی مدنظر قرار گیرند. پس از آن، به مقیاس­های علایق تأکید نمود و مقیاس­های  آسیب ­شناسی شخصیت پنج­گانه را مدنظر قرار داد و به کاربردهای مفاهیم مطرح شده در حیطه آسیب­ شناسی روانی توجه کرد. در MMPI-2RF تنها ۱ مقیاس از ۸ مقیاس روایی به­ عنوان مقیاسی نوین مطرح شده است؛ زیرا ۷ مقیاس در MMPI-2RC، وجود داشت. جدول زیر معرف نمادهای اختصاری در مقیاس­های روایی بوده و به صورت مختصر، توصیف اجمالی برای هر کدام از مقیاس­های هشت­گانه روایی را ارائه می­کند:

جدول ۲-۵: مقیاس­های روایی MMPI-2RC

مقیاس­های روایی
VRIN تناقض پاسخ­های متغیر- پاسخدهی تصادفی
MRIN تناقض پاسخ­های همتا- پاسخدهی ثابت
F پاسخ­های نامتداول- پاسخ­های نامتداول در گروه­های هنجاری
Fp پاسخ­های آسیب­ شناسی روانی نامتداول- پاسخ­های نامتداول در بیماران روانی
Fs پاسخ­های جسمانی نامتداول- شکایات جسمانی نامتداول در بیماران جسمی
Fbs عوارض نامتداول- شکایات شناختی و جسمانی نامعتبر
L پرهیزکاری نامتداول- سطح بالایی از رفتارهای اخلاقی
K سازگاری نامتداول- سطح بالایی از سازگاری روانشناختی نامتداول

با توجه به هشت محور روایی، می­توان نیمرخی را برای مقیاس­های روایی ترسیم نمود. این اقدام باعث می­شود تا روایی آزمودنی یا صداقت، دقت و صراحت آزمودنی در پاسخدهی به سؤال­ها مشخص گردد و بتوان دلایلی را برای فقدان تمارض یا اغراق در توصیف مشکلات و عوارض به دست آورد. مقیاس­های سطح بالاتر، نارسایی­های عمده را در سه حیطه هیجانی- درونی­ سازی، تفکر، رفتاری- برون­ی سازی مطرح نموده و آن­ها را به نام مقیاس­های فراتر از دیگر مقیاس­ها­ معرفی می­کند. در مقیاس­های سطح بالاتر، طیف نارسایی­ های روان شناختی در سه حیطه فراگیر هیجانی، تفکر و رفتار مشخص شده­ اند

[۱]– Aggregate Measure

[۲]– Receiver Operating Characteristic Curve (ROC)

[۳]– External Validity

[۴]– Internal Validity

[۵]– Radically Empirical

[۶]– Travers

[۷]– Loevinger

[۸]– Jackson

[۹]– Objective Group

[۱۰]– Clinical Significance

[۱۱]– Test Construction Strategy

[۱۲]– Based on Construct

[۱۳]– Item Assignment Policy

[۱۴]– Discriminating Items

[۱۵]– Internal Correlation

[۱۶]–  Campbell

[۱۷]– Complex Defense Mechanisms

[۱۸]– Distort of Self-Report

[۱۹]– Extensive Items Overlap

[۲۰]– Wolf, Miller, Orazem, Weierich, Castillo, Milford, Kaloupek & Keane

[۲۱]– Important Distinctive Features

[۲۲]– Major Psychopathologies

در نظام­ های طبقه­ بندی اولیه، آسیب­ شناسی روانی عمده با طیف وسیعی از اختلالات اضطرابی و خلقی همراه بود که در نظام­ های طبقه­ بندی نوین، به زیرمجموعه­ های جزئی ­تر تقسیم شده است (مؤلفان).

[۲۳]– Pervasive Latent Dimension

[۲۴]– Method of Identifying Discriminating Items

[۲۵]– Sense of Patient

[۲۶]– Jerome Frank

[۲۷]– Self Appraisal

[۲۸]– Descriptors

[۲۹]– Bruce. P. Dohrenwend, Shrout, Egri & Mendelsohn

[۳۰]– Nonspecific Psychological Distress

[۳۱]– Cassell

[۳۲]– Giving Up

[۳۳]– Watson

[۳۴]– Emotional Disorders

[۳۵]– Mood model

[۳۶]– Separate Assessment

[۳۷]– Questionable Items

[۳۸]– Wygant

[۳۹]– Berry, Freeman & Heilbronner